تبلیغات
مطالب اینترنتی - صفحه‌ى آخر
 
مطالب اینترنتی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نویسنده وبلاگ
نویسندگان
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : نویسنده وبلاگ



صفحه‌ى آخر


کودک و نوجوان > فرهنگی – اجتماعی – خانه فیروزه‌ای > الهه صابر:
او خبرنگار نبود، اما با همه مصاحبه می‌کرد. یک دفتر پارچه‌ای کوچک داشت که خودش آن را با کاغذپاره‌های اضافی درست کرده بود.

به هر‌کس می‌رسید چند سؤال معمولی طرح می‌كرد و جواب‌ها را هم تند‌تند توی دفترش یادداشت می‌کرد.

او نمی‌خواست حرف‌های کسی را کتاب کند. حتی نمی‌گفت چه هدفی از این کار بیهوده دارد. هیچ‌کس هم از خودش نمی‌پرسید من وسط این گفت‌و‌گو چه کار می‌کنم. حتی نمی‌پرسید او دارد چه کار می کند.

خنده‌ام می‌گرفت. گاهی رسماً مسخره‌اش می‌کردم. به نظر من او تمام آدم‌ها را دست انداخته ‌بود. بی‌معنی بود، اما مثل کتاب‌های قدیمی از روی رفتار آدم‌ها نسخه‌برداری می‌کرد. انگار با جواب‌های معمولی آن‌ها، می‌خواست مرز‌های علم را گسترش بدهد. نمی‌خواست کسی از قلم افتاده ‌باشد. مقاومت عجیبی داشت و این مرا کنجکاو‌تر می‌کرد.

دیگر دفتر پارچه‌ای پر از وصله‌‌پینه‌اش به چند برگ آخر رسیده ‌بود. هر‌صفحه را به یکی از آدم‌های غریبه اختصاص داده ‌بود؛ اما نام کوچک آن‌ها را هم نمی‌دانست. فقط برایش مهم بود که بداند هر‌ روز چند دقیقه جلوی آینه ایستاده‌اند و خودشان را مرتب کرده‌اند یا می‌خواست بداند چرا صبحانه را تنهاتنها می‌خورند وقتی ‌که دسته‌جمعی بیش‌تر مزه می‌دهد.

این کاغذپاره‌های به‌هم‌دوخته با این جواب‌های پرت و پلا، مرا یاد دفتر عقاید دوران مدرسه می‌انداخت. اگرچه جواب هیچ‌کس اصلاً هم مهم نبود، اما همین جواب‌ها مثل اثر انگشت آن‌ها می‌شد.

دفترش آن‌قدر سنگین شده بود که دیگر جرئت نداشتم به کارش بخندم. حتی هوس کرده ‌بودم در صفحه‌ی آخر با من مصاحبه کند که خندید و گفت:

«من به اندازه‌ی یک دفتر از مردم این دنیا نسخه‌برداری کرده‌ام، هر چند قبل از من نیز کاغذپاره‌های زیادی بود که هیچ‌کس روی آن‌ها چیزی نمی‌نوشت. این جواب‌های معمولی، چه بخواهی چه نخواهی، عمر مردم این دنیاست. وقتی از آن‌ها بپرسی: «کِی، به کجا می رسند؟» زود و مطمئن جواب می‌دهند: «چند ایستگاه دیگر». اما هنوز هیچ‌کدامشان نمی‌دانند «که این آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟»*

صفحه‌ی آخر دفترم را گذاشته‌ام برای مصاحبه‌نکردن. می‌خواهم دلم را به این خوش کنم که هنوز یکی هست که جواب درست همه‌ی سؤال‌ها را می‌داند. کسی که شاید بار‌ها نیز او را دیده‌ام اما هنوز پیدایش نکرده‌ام.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مصرعی از خیام


عكس: افسانه علیرضایی



لینک منبع

مطلب صفحه‌ى آخر در سایت مفیدستان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :